تبليغاتX
ازتبارشقایق
شعر- داستان- فلسفه- سیاست و جامعه

 

تلخم؛

چنان زهر آلوده

که خود برنمی تابم

نیش کژدم واژه هایم را.

چندی ست که درمن

حسی بلیغ طلوع نمی کند.

در ژرفای بُهتم و

سرگردان وادی حیرت

درکوچه ی بن بست تسلای من خسته

کسی عبور نمی کند.

نازنین؛

بانوی هماره طلوع بودن در شبان بی مهتاب من!

درهنگامه ی نبودنت بود

که بانگ برآمد:

  دیریست که شاعرت مرده!...

منوچهر زال پور- تهران- یکی از شب ها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:2  توسط منوچهر زال پور  | 

 

براین شعر نیمه تمام ماجرایی گذشته است. پس از چندی که آن را گذاشته بودم در وبلاگم به یک باره غیبش زد. به همین دلیل دوباره آوردمش!

 

از آن سوی هستی

ازدیار تجرید و سیال جایی

پرتاب کردم خودرا.

عبوری پرشتاب از بی واسطه گی حس

  ازتجرید

  تاتملک چیزی در آشکارا.

تعلیق،

        تعلیق،

                تعلیق!

شیفته ی این جنون فلسفی خویشم

این هماره گی بیان آوایی بی واژه

انباشت تعلق هایی رها شده

مزه مزه ی طعم گس خواستن

در گستره ی محشر موعودی بی تطبیق.

هنگام که به تو می رسد اندیشه

بردوپا می ایستد این خنگ چموش

هلهله ی یال تمنا

نفیر نفس

نعره ی نرینه ببری

بگریخته زقفس

ضرباهنگ سم و شلاق دم

این سان که می رسد به تو اندیشه

چه جای تقریر حکم منطق و تدریس فلسفه

شیفته ی این جنون فلسفی خویشم

هرچه بادا باد

بزن طبال!

بدم شیپور چی، نفس

درمیدان رزم جنون!

می درانم جامه از تن،

                            آسیمه سر

                                         می زنم چنگ در گریبان حادثه...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:16  توسط منوچهر زال پور  | 

 

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت!

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:7  توسط منوچهر زال پور  | 

شب ما؛

- دانگ به دانگ-                

                     شش دانگ

                                          باقی ست!

آسمان

            سربی ست.

در پی دیدن یک ذره ی نور

از حدقه بیرون زده چشم

بی خبر!

در چنین حال و هوایی

نه ستاره

              نه ماهی ست.

نه زخورشید

                  دگر

                            مانده اثر

نه ز رستم

                  رد پایی ست.

نه ز برزو

نه ز بیژن                  

نه ز« گیو»                                                                    

نه ز بومسلم و بابک

نه...

دگر هرزه مرو!

که در این باغ

نه بلبل                      

که صدای زاغی ست...                                   

                                            منوچهر زال پور- تهران- 1385

                                                 mzalpour@ yahoo. Com                                                                                                              

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:17  توسط منوچهر زال پور  | 

 

سومین سال است که دست مبارک مان وقتی به سوی قلم شکسته امان می رود که در آستانه ی سال نو درباره ی شادی ها وامید های در راه رسیدن به خلق الله فرمایش بفرماییم، کُمیت مان لنگ می زند و با خود واگویه می کنیم که هر سال، دریغ از پارسال!

تقصیر ما هم نیست که این حس دریغ، فوری خودش را میندازد وسط معرکه و بساط  این ادا و اطوارهای دل خوش کنی« صدسال به این سال ها» را می ریزد به هم  ( راستی راستی کسی روش می شه دیگه از این حرفا بزنه؟). یک وقت فکر نکنید که من مخالف عیدم آن هم از نوع نوروزش که سرآمد همه ی عیدهای جورواجورست، نه این طور نیست. تازه من به دلیل حس نوستالژیکی که دارم( اوخ فرمایشات مان قلمبه، سلمبه دارد از آب درمی آید)بله، داشتم می گفتم خیلی هم دوست دارم که نه هر سال که هر روز از دیروز بهتر شود و ما دوباره بتوانیم به هر دلیلی جشن بگیریم و ملت شادی باشیم.

حالا که گفتم بگذارید ادامه اش بدهم. من به دلیل نوستالوژی به گذشته و عشق به ایران وایرانی دلم درد می گیرد وقتی می بینم که ایران وایرانی این جوری چهره ای عبوس به خود گرفته و انگار نه انگار که بزرگ ترین عیدشان دارد از راه می رسد. البته به لطف دولت کریمه ی محمود خان خودمان، کم و کسری زندگی مردم این قدر زیاد شده است که همه به فکر چسبیدن به قاچ زین اند، دراین میان بسیار نیکوست که گفته شود: سواری پیشکش!

این طور می شود که آن طور می شود و من حس نوستالوژیکیم یقه ام می کند که الا و بلا باید غمبرک بسازی برای زمانی که آن سان گذشت.

یادم هست یک روزی مثل همین روزها بود که داشتم از نزدیکی جایی می گدشتم که خیلی پیشتر از این ها با جمعی از دوستان به نام وبی نام، می رفتیم می نشستیم آنجا و می گفتیم و می شنیدیم و به خیال خودمان داشتیم وقت کشی می کردیم. حالا که می بینم، حاصل آن نشستن ها چه دقترهای شعر و داستان هایی شد که دیگر نمی توانی زمینه ی نوشتن شان راهم پیدا کنی تا چه رسد به اشتیاق آن گونه نوشتن.

آن طور شد که این طور شد و آن نوستالوژی آمد گریبانم گرفت و نوشتم:

« لطفا،

کرکره را بالا بکشید!

دفتر رویاهای نانوشته ام

جا مانده است؛

کنار لیوان نیم خورده ام.»    تهران- 1384

ونوشته را چسباندم به در تخته شده ی آن مکان و زیر لب باخودم گفتم:

 « خُب،

کجا بودیم؟

آهان!

در فضایی باز

کنار چاشنی یک حادثه...»   منوچهر زال پور- تهران- 1384

به راستی چه می شد اگر نمی ایستادیم کنار چاشنی آن حادثه ؟

بماند:

نوروزتان پیروز!

 

منوچهر زال پور- تهران-  نوروز 88

    mzalpour@yahoo.com                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 8:41  توسط منوچهر زال پور  | 

 

من،

تنفرم را افشا می کنم

وعشقم را                             

                 پنهان.                        

گریه هایم را می خندم و

خنده هایم را زار می زنم .

 این گونه،

صلیب اساطیریم  

                          -  در انتظار  -

                                              خواهد پوسید!               

         تهران- 23/5/85

 mzalpour@yahoo.com     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 8:54  توسط منوچهر زال پور  | 

 

خب بازم یه تکرار اجباری. خوب شد که این غربی ها والنتین رو راه انداختن تا ماهم بگردیم تو تاریخ مون و بفهمیم که خودمون بهترش رو داریم ولی تا حالا در بی خبری تشریف داشتیم. تا یه مراسم دیگه که اونا برپا کنن و ما هم تکونی به خودمون بدیم و ببینم که لنگه اش رو داریم و یا یه چیزی تو اون مایه را رو کنیم برای خلق الله خودمون بخوانید این مطلب فتیرشده را!

 

سپندارمذ گان؛ شورانگیزتر از والنتاین

والنتاین، آن روحانی آزاده که در راه عشق و عشاق، پایمردی کرد و جان برسر پیمان گذاشت، سترگ مردی بود از تبار دل شدگان. چندان که دلیری کرد وحماسه ای شگفت آفرید.

نمی توان از نام و یاد چنین آزادگانی که در تاریخ، گوشه ای را به نام خود آذین بسته اند، به سادگی گذشت ویا انکارشان کرد. حال هر کجایی باشند و به هر مسلک و آیینی، پاس شان باید داشت. وچنین شد که والنتاین از یک نام به یک اعتبار راه برد و آبرویی شد برای عشق وهنگامه ای آفرید که شورش دل انگیز آن از مرزها گذشت و چند سالی است که ماهم  روز بیست و پنجم بهمن ماه هرسال به یاد او بساط دلدادگی را رنگین می کنیم و...

به گواه تاریخ، غوغای والنتاین ، جوان تر ازروز«سپندارمذ گان » خودمان است که پیشینه اش به بیست قرن پیش از میلاد مسیح می رسد.

اسپندارمذ که هم  به ضم و یا فتح میم خوانده می شود، نام فرشته ای است در کیش زردشتی و نیز، نام یکی ازامشاسپندان هفتگانه و نام ماه دوازدهم از سال خورشیدی و نام روز پنجم از هر ماه خورشیدی است که اسفندار مذ و اسپندار و سپندار نیزگفته شده است. چنا ن که مسعود سعد می گوید:

                             

                            سپندار مذ روز، خیز ای نگار               سپند آر مارا و جام می آر

 

از گفته ی« مسعود سعد» چنین بر می آید که این روز، خجسته روزی بوده است ، فرحبخش و شادی آور. افزون بر این، ابوریحان بیرونی در« آثارالباقیه» آورده است که ایرانیان باستان این روز را روز بزرگداشت زمین و بانوان ‏می‌دانستند.

در گاهشماری های مختلف ایرانی، افزون بر این که ماه‌ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام ‏داشتند. به‌عنوان مثال روز اول هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که ‏نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات ‏خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و ‏روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بوده‌است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. ‏زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم ‏می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان ‏اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌پنداشتند.‏

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده‌است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، ‏جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه.به طورمثال شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت  که در ‏ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌گرفت و می‌بینیم که چگونه هر جشنی با معنی و مفهوم عمیق خود برای مردم ‏شادی می‌آفرید.‏

روز آبان در ماه آبان جشن «آبانگان» است؛ جشن ستایش آب و روز آذر در ماه آذر جشن «آذرگان» ‏است؛ یعنی، جشن ستایش آتش و به همین گونه روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام ‏داشت که جشنی با همین عنوان می‌گرفتند. «سپندارمذگان» جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو ‏در کنار هم معنا پیدا می‌کردند. از سوی دیگر، سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس و فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، ‏تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در ‏دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق می ‏پنداشتند

این روز در تقویم جدید ایرانی برابر است با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از ‏والنتاین فرنگی است!

در این روز مردان به همسران خودهدیه می‌دادند. مردان و پسران، زنان و دختران خانواده را بر تخت شاهی ‏می‌نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند و به آنان هدیه می‌دادند.این یک یادآوری برای برادران و مردان بود تا ‏خواهران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدت‌ها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار ‏می‌شد، همواره این آزرم و احترام به زن را به مردان گوشزد می‌ کرد.

هنوز نیز در برخی از گوشه و کنار ایران زمین، مانند اصفهان، ری و دیگر شهرهای ناحیه ی مرکز و غرب ایران، مراسم جشن اسفندگان همچون گذشته برگزار می شود. در این روز بانوان، لباس و کفش نو می پوشند، زنانی که مهربان، پاکدامن، پرهیزگار و پارسا بوده اند و در زندگی زناشویی خود فرزندان نیک را به جامعه تحویل داده اند مورد تشویق قرار می گیرند و از مردهای خود پیشکش هایی دریافت می کنند. آنها در این روز از کارهای همیشگی خود در خانه و زندگی معاف شده و مردان و پسران وظایف جاری زنانه را در خانه به عهده می گیرند.

مرادم از این همه پر گویی این بود که آنچه همه خوبان دارند، ایران زمین مان همه را به یک جا دارد. ولی چرا خود را رها کرده ایم و از دیگران می آموزیم که در چه زمان و چگونه باید عشق و مهر را پاس بداریم، دردی است  کهنه که انگار هر که در این سرای در آمد بر مسند حکم، فرمان به بیگانگی باخودمان داد.

 امید که « باز جوییم روزگار وصل خویش» که این دورماندن از اصل ، تا ثریا می برد دیوارکج!  

 

                                                                    منوچهر زال پور- تهران- 25بهمن 86

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:30  توسط منوچهر زال پور  | 

 

گیج و گنگ و مات،

                          مانده ام

                                        در این راه.

آخرین عابری که ازبرابرم گذشت

بوی یک یاد می داد؛

با نگاهی

مانده در پس غبار راهی دور

*******************

نقاشی که مرا می شناسد

ونسبت خویشاوندیش به تمام سایه ام می رسد

کودکی گمشده ام را

در سایه روشن اندام عریان زنی تصویر می کند.

رنگ ها بوی یاس می دهند

******************************

زن عریان

کودکیم را عاشقانه می بوسد

زن بوی یاس می دهد

یاس، بوی زن را دارد

                               و نگاه آن دو چشم...

مانده ام در این راه!             

                                  منوچهر زال پور- تهران- 11/ آبان /85                                                                                                                      mzalpour@yahoo.com      

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:0  توسط منوچهر زال پور  | 

                                           

زن

زن، به آینه نگاه کرد. از او هیچ نشانی در آنجا نبود. آینه، پر بود از بیابانی لخت و برهوت که شناور در مِه  به نظر می رسید و برگ زرد خشک شده ای که همنوا با سازِ بادی باز یگوش، به رقصی پایان ناپذیر در آمده بود.

زن، بی آن که بداند، پا به پای برگ زرد، همچون رقصنده ی کهنه کار باله، اندام نرمش را به حرکت در می آورد. احساس وابستگی غریبی، او را به آن برگ  پیوند می زد. انگار چیزی شبیه به خودش و یا از آن هم فراتر، خودِ خودش بود.  نیمه ی پنهانی بود که بر سطح آینه نقش می بست، چندان که به همه ی او تبدیل می شد. گویی که زن، بیرون از برگ زرد رقصنده ، قالبی تهی می نمود.

تا آینه بود و آن نقش، او در این سوی، همچون تابعی بود از متغیری که چاره ای به غیر از فرمان برداری نداشت. حرکت برسر انگشت پاها، ریز و موزون و پریدن های به هر سو، با دست هایی که انگار می خواست در هر پیچش اندام زن به چیزی در ورای خود اشاره کند و یا او را از جا بِکَند و شناورش کند؛ همچون آن برگ زرد رقصان در بیابان آینه.

زن همچنان که می چرخید، کتابچه ای را از روی میز بر داشت. مرامنامه ای بود که خودش هم نمی دانست که چه کسی وبه چه دلیلی آن را نوشته است. ولی این چیزی را تغییر نمی داد، چرا که او سر سپرده ی فرامینی بود که همین کتاب به او دیکته می کرد.

همراه با حرکات موزون، آن را ورق می زد و یا دداشت بر می داشت. او همه ی آن چه را که در آنجا نوشته شده بود از حفظ بود. اما یاد گرفته بود که همیشه، آن را دوره کند تا هیچ اندیشه ی دیگری نتواند فرصت خود نمایی در ذهنش را پیدا کند.

بازهم چرخید؛ بر روی انگشت یک پا. در حالی که کف پای دیگر را تا ران آن پایی که بر مدارش می چرخید بالا آورده بود و شکل یک مثلث را درست کرده بود. چرخید و چرخید و سرانجام نفس بریده از حرکت باز ماند. سینه اش همراه دم و بازدم های تند وپیاپی اش به سرعت بالا و پایین می رفت و پستان های کال و درشت و خوش فرمش را به طور هوسناکی به تماشا می گذاشت.

انگار برای اولین بار بود که آنهارا می دید. با اشتیاق زیادی هر دو را با دست هایش گرفت. آنها را به هم نزدیک کرد و فشارشان داد. چشمانش را بسته بود. صورتش گُر گرفته بود. هر چه بیشتر می مالیدشان، هرم تنش بالاتر می رفت. شاید می ترسید که آتش بگیرد که چنان هراسان دست هایش را از سینه هایش جداکرد. حس شرمساری ای همراه با رخوتی دلچسب بر او چیره شده بود. مرامنامه می گفت این یعنی ضعف نفس. برای همین باید بیشتر آن را می خواند تا به خود کنترلی کامل می رسید. بازهم خواند و یادداشت کرد و در پایان کارش، با قلم نی، به خطی خوش، نوشت: انسان؛ نه زن است و نه مرد.

- انسان؟...

پرسشی کهنه بود که همیشه پس از مرور مرامنامه، خوره ی جانش می شد... نوشته را باصدایی بلند خواند: «انسان نه زن است ونه مرد» و از خود پرسید، پی در پی، چنان که وردی را زمزمه کند کسی:« پس چیست؟ پس چیست؟ پس چیست؟... » وچرخید به رسم عارفان.

تکانه ی شدید یک یاد، اورا از زیر خیمه ی سنگین مرامنامه به بیرون پرت کرد. رخداد تازه ای بود که به یک باره در زندگیش سرک کشیده بود. مردی پر غرور، با مویی خاکستری و صلابتی که مقاومت اورا در هم می شکست، از میان واژه هایی که او دوست داشت، ولی از بیان شان می ترسید، رخ نمود و زن را شیفته ی خود کرد.

غروب یک روز پاییزی بود. مرد از میان غباری بود انگار که به دیدنش آمد. آمدنش چنان بود که گویی خوابی را در بیداری دیده باشد. شکل همانی بود که در واژه ها می دیدش. بی آن که هیچ حریمی را بشناسد، کاری را می کرد که می اندیشید.

 زن نمی دانست که چرا دوست دارد تا برای به دست آوردن این مرد، دستورهای مرامنامه را ندیده بگیرد. ولی در چگونگیش مانده بود.

 راه رسیدن به او که گستاخ بود و بی پروا، برای زنی که دلیل هر حرکتش را باید در مرامنامه اش می جست، دشوار بود. برای رسیدن به خواسته اش، نیاز به جسارت داشت.اما حس سر کشی ونا فرمانی را هر قدر که در خود می جست، نمی یافت.

مرد، دستش به نوازش به سوی او رفت. دل شوره ی ویران کننده ای، زن را تا انکار غریزه ی زنانگیش به عقب راند. با خود خواند: انسان، نه مرد است ونه زن... ولی چرا او نوازش این مرد را می خواست؟ چرا این نقطه ی ضعفی را که مرامنامه به او تذکر می داد که باید با بی میلی از کنارش بگذرد، همیشه دوست داشت؟ چرا واژه هایی را که او در گوشش زمزمه می کرد، می پرستید؟مرد از جنس توفان بود و او ساحل نشینی آرام که به تقدیس خود می اندیشید...

آهای باکره ی مقدس! تو بایدبه چیزی بیشتر از نیاز های غریزی ات  بیندیشی. رستگاری، از آن تو خواهد بود اگر بتوانی از کمین وسوسه های اهریمن، ایمن بیرون بجهی و درشمار فرشتگان درآیی . برای تو اگر همتای پیدانیست که در آیین تو باشد، این را باد افره ای است. روزی خواهد رسید که هیچکس به جز آنان که در مرام تواند، سودی برای شان نیست. تو زیباترین مردان را می توانی در آغوش بگیری، بی آن که هراسی از گناه داشته باشی. مردان بی شمار خوش اندام زیبا روی و پرنشاط در انتظار کسانی چون تواند  ...

- کدام اهریمن؟ کدام فرشته؟... زن در واگویه ی با خود بود و می چرخید: من اورا می خواهم. این جا ، در این زمان. او هیچ نشانی از اهریمن ندارد. من هم ، حتی لحظه ای به حس فرشته نبودن نرسیده ام. نه او گرداب است و نه من غریق. چنان برکه ای می ماند آرام. توفان است ولی نه بنیان برکن. روبنده ای است که می خواهد مرا از وهمی اساطیری باز ستاند ...

آشوبی به پا خاست از درون مرامنامه. انگار که دیوی تنوره کشید. ابری سیاه، قامت افراشت. صاعقه از پس صاعقه بر سر زن فرود آمد و پرنده هایی سنگ انداز، با  منقار های  آتشین، بر او رگبار گشودند. در هیاهوی این هجوم، صدایی خراشنده و خوفناک، وجود زن را پر کرده بود: ای یاوه گوی، نا فرمانی همانا از نطفه ای درکاسه ی سراست که هماره سر بر می آرود. تو را فرمان می دهم که روانت را پاک ساز از هر اندیشه ای که به خواست دلت فرمان می برد! این اولین گناه تو ست که به خواهش نفس روی آوردی. هنوز فرصت داری تا خودرا ازغلتیدن در وادی حرام و معرکه ی دوزخ برهانی. این اولین گناه است و راه بخشش برای تو که بی چون چرا در کار  بندگی، سر سپرده بودی، بازه بازاست. به مرامنامه  روی آور و بندگی کن!

تردید، تردید. زن به دهلیزی در غلتید؛ لغزنده و روان. پرشتاب می رفت به ژرفایی بی بُن. از هرچه کِشته بود، هیچ ندرویده بود. آتشی به خرمنش درافتاده بود. سوخته بود و همچنان می سوخت.  

- بندگی می کنم، آری! سر سپرده می شوم، آری! اگر این خواسته گناه است، تا دل دوزخ، نافرمانی می کنم. آری، نا فرمانی می کنم، نافرمانی!... و آینه، تهی ازهر نقشی شد.

منوچهر زال پور- تهران-پاییز ۸۵

mzalpour@yahoo.com      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 0:15  توسط منوچهر زال پور  | 

 

تاوان چه چیز را باید بدهم؟

وامدار هیچ کس نیستم!

                               [هنگام که درزیر شولای خود خزیده ام

                               [بی هیچ برگی و آبی...

درکهکشان من؛

                     - که شاعری خدایی می کند-

واژه های رستگار

نه دردانه اند و نه برسر سجاده ی نمازی پیشانی ساییده اند

سرکش اند و بی باک

چندان که شاعر را

اگر بر نشیند بر مسندی

یا که گسترده خوانی

از قفا سر می بُرند.

در کهکشان من؛

شاعری خدایی می کند

که  رزق هر روزه اش را

از لبانی می گیرد

که عشق را جار می زند

در گوش کوچه های هرزه گی.

آیا در میان شما نادره ای هست؟

آن که قرنی  است گوش خوابانده بر دریچه ی حسرت!

آیا هست؟

آن که به ادراک خدای کهکشان من، مُدرِک شود؟

آیا هست کسی در میان تان؟

که درک شهد عسل کند در غوغای شوکران؟

درکهکشان من؛

شاعری خدایی می کند

برمسند واژگان سرکش و بی باک

در زیر شولای خود خزیده

بی هیچ نازی و نیازی

بی هیچ برگی و آبی.

منوچهر زال پور- تهران- پنجشنبه 11/7/87

mzalpour@yahoo.com      

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:25  توسط منوچهر زال پور  |